بادکنک
جولای 4, 2008خیلی مضحک است. گذشت زمان را میگویم. نمیدانی از کجا آمد و چه کرد و کجا رفت. در شناسنامهام امروز ۱۴ تیر را روز تولدمان نوشتند. کوچک که بودیم برایمان تولد میگرفتند. شمع توی کیک میکاشتند فوتش میکردیم. کلی بچهی جیغو اطرافمان بالا پایین می پریدند. بادکنک دستمان میدادند. ما هم زور میزدیم تا فوتش کنیم. پر باد که میشد یا میترکید یا میترکاندند! بزرگتر که شدیم نه از کیک خبری بود نه از آن بچههای قد و نیم قد که الان برای خودشان کسی شدند. تنها چیزی که هنوز هم دستمان است آن بادکنک است که هر روز بادش میکنیم و شب که میشود میترکانیم! این بادکنکها که از ما خسته نمیشوند، ما چه؟ ما هم از این بازی راضی هستیم؟
من فکر می کنم هنوز فوت دارم تا بادکنک باد کنم! نمیدانم چند روز، چند ماه یا چند سال؟ فقط میدانم تا وقتی صبح چشمانم را باز میکنم و بادکنک بالای سرم میبینم باید به این بازی ادامه دهم…
پی نوشت: اگه نوشته کمی تلخه ببخشید چون پارسال نوشته شده. در ضمن امروز روز قلم هم هست. پس تبریک به همه نویسندگان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که قلم دیجیتالی دارن. در نهایت هم از تبریکات همه دوستان عزیز بخصوص … (اسم نمی برم چون همه واسم عزیزند) ممنونم و منم براشون عمری نه فقط طولانی بلکه با برکت همراه با خوشی و شادکامی آرزومندم.









