Archive for the ‘روزانه’ Category

بادکنک

جولای 4, 2008

خیلی مضحک است. گذشت زمان را می‌گویم. نمی‌دانی از کجا آمد و چه کرد و کجا رفت. در شناسنامه‌‌ام امروز ۱۴ تیر را روز تولدمان نوشتند. کوچک که بودیم برایمان تولد می‌گرفتند. شمع توی کیک می‌کاشتند فوتش می‌کردیم. کلی بچه‌ی جیغو اطرافمان بالا پایین می پریدند. بادکنک دستمان می‌دادند. ما هم زور می‌زدیم تا فوتش کنیم. پر باد که می‌شد یا می‌ترکید یا می‌ترکاندند! بزرگ‌تر که شدیم نه از کیک خبری بود نه از آن بچه‌های قد و نیم قد که الان برای خودشان کسی شدند. تنها چیزی که هنوز هم دستمان است آن بادکنک است که هر روز بادش می‌کنیم و شب که می‌شود می‌ترکانیم! این بادکنک‌ها که از ما خسته نمی‌شوند، ما چه؟ ما هم از این بازی راضی هستیم؟

من فکر می کنم هنوز فوت دارم تا بادکنک باد کنم! نمی‌دانم چند روز، چند ماه یا چند سال؟ فقط می‌دانم تا وقتی صبح چشمانم را باز می‌کنم و بادکنک بالای سرم می‌بینم باید به این بازی ادامه دهم…

پی نوشت: اگه نوشته کمی تلخه ببخشید چون پارسال نوشته شده. در ضمن امروز روز قلم هم هست. پس تبریک به همه نویسندگان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که قلم دیجیتالی دارن. در نهایت هم از تبریکات همه دوستان عزیز بخصوص … (اسم نمی برم چون همه واسم عزیزند) ممنونم و منم براشون عمری نه فقط طولانی بلکه با برکت همراه با خوشی و شادکامی آرزومندم.

مادر

ژوئن 23, 2008

یارب چه چشمه ایست محبت مادر ، که من از آن یک قطره آب خوردم و دریا گریستم…
الان که خوب فکر میکنم به این نتیجه میرسم که اگه دل نبود این انسان چه چیزی رو می تونست با سنگ مقایسه کنه ! اگه خزان نبود چطور میتونست دل خودش رو به مهمونیه غنچه ببره ! اگه جدایی نبود چطور می تونست فاصله ها رو معنی کنه ! اگه دیوار نبود چطور میتونست زشتی ها رو پنهان کنه!

اگه پدر نبود چطور می تونست سختی ها رو تحمل کنه و اگه مادر نبود چطور می تونست زیبایی رو بفهمه! آری زیبایی که با به زبون آوردنش انسان رو یاد خدا و مادر می اندازه. مادر … که هر وقت آدم به عظمت و گذشتش فکر میکنه ، به حق خودش رو بی اندازه حقیر و کوچک میبینه . گذشته ی خودش رو می بینه که ضعیف و ناتوان در گهواره خوابیده و گاه و بی گاه ناله سر میده و خواب شیرین رو از اون موجود دوست داشتنی می گیره ولی او با یک دنیا بزرگواری گهواره رو تا خود صبح تکون میده و از نازک ترین تارهای دلش برات لالایی می خونه .

تا به حال به این فکر کردی که چرا مادر، با دونه دونه اشکاش تو رو سیراب میکنه و از تشنگی در این کویر بی پایان نجاتت میده! و تمام لحظات جوونی و زیبایش رو نثار تو میکنه ؟

آیا تا به حال به این فکر کردی که چطور میشه اون رنج ها و درد ها و اون همه بخشندگی رو جبران کرد ؟
الان فقط میتونم بگم … ای آنکه وجودم از توست و روحم به خاطر تو، مرا بسوی سرزمین عشق ببر . پرواز را به من بیاموز تا در اوج صفحه ی آبی آسمان پرواز کنم .
ای مادر دستهای مهربانت را دراز کن و دستهای سرد مرا لمس کن که اکنون به سوی تو ای انتهای بی انتها پرواز کنم .
می خواهم فاتح قله ی زیبایی و دوستی باشم ، مرا یاری کن ، یاریم کن و در زندگی الهام بخش من باش .
هرگز اندرز های گرانبهای تو را از یاد نمی برم و سخنان دلنشینت را چون گوهر گرانبهایی آویزه ی هوش و گوش دارم.

دستهای پر مهرت را می بوسم. روزت مبارک.

پی نوشت: متن فوق چهار سال پیش توسط یک دختر خطاب به مادرش نوشته شده بود که بمناسبت منتشرش کردم.

خفه ام کن!

ژوئن 12, 2008

دوست داشتین جای کدوم یک از اینها بودید؟ کسی که کیف دستی رو برمیداره یا اون پیرمرد بیچاره که با اینکار خفه میشه؟ :)

هنر تبلیغات

زمین از هوا

ژوئن 12, 2008

شاید بعضی وقتها آرزو کنید پرنده ای باشید و آسمان را پرواز کنید تا زمین و هر آنچه روی آن است از بالا ببینید و از دیدن مناظر چشم نواز و روح انگیز و شگفت آوری که خواهید دید لذت ببرید. نمی دانم شاید جانورانی که قدرت پرواز دارند هیچ وقت زمین را از بالا اینگونه نبینند و لذتی هم از آن نبرند. تصاویر زیر تنها بخش کوچکی از زیبایی های زمین از آسمان را برایمان نشان میدهد. حتمن روزی فرا میرسد که به کمک گوگل ارث تصاویری با همین کیفیت و از هر زاویه ای را بتوانیم تماشا کنیم.

* برای دیدن تصاویر بیشتر روی عکس ها کلیک کنید.

بر شما نیز بگذرد

ژوئن 3, 2008

هم مرگ، بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما، نیز بگذرد
وین بوم محنت از آن پی تاکند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد
آن کس که اسب داشت غبارش فرونشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد
زین کاروانسرای، بی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد
بر تیر جورتان، ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد
*سیف فرغانی (قرن ۸م)

پی نوشت: همین دیگه. پی نوشت هم لازم داره؟ بخدا دیگه به اینجام رسیده؛ نه اینجا، دقیقن اینجا! واقعن شور خیلی چیزها در اومده. حیف که به خودم قول دادم اینجا بحث پولیتیک نکنم. حیـــف!

پرسپولیس قهرمان

می 17, 2008

مرد ذلیلی

می 1, 2008

طبق نظریه تکرار تاریخ روزی میرسد که دوباره مــردها بر زنان حکومت خواهند کرد.
و این یعنی پایان زن ذلیلی و آغاز دوباره مــرد سالاری!

تاوان

آوریل 11, 2008

تاوان اسیری “مرگ” است
و
آزادی “درد”

آرزوهای محال

آوریل 5, 2008

مطلع شدم دوست خوبم سرکار شاتوت ما رو به یک بازی وبلاگی به نام آرزوهای محال دعوت کرده اند. بنا بر رسم دوستی و احترام گفتیم ما هم در این بازی شرکت کنیم شاید به یکی از این آروزهای محال دست یافتیم. در آن دنیا البته :)

آرزوهای ما بدین شرح است:

- کلمه ای با عنوان “عشق” از صفحه روزگار محو میشد.
- اجازه پرواز با هواپیمای ما فوق صوت برام صادر میشد.
- جایزه بلیط رفت بدون برگشت به کره ماه از بانک برنده میشدم.
- هیج جای دنیا نبود که ندیده باشم.
- زمان و هستی متوقف میشد و من هرجا دوست داشتم می رفتم!
- هر وقت اراده میکردم از قالب جسم بیرون می اومدم.
- بعضی خاطرات گذشته از ذهنم پاک میشد.
و دست آخر
- آدم خوبی بودم! خیلی خیلی خیلی بهتر از اینی که هستم!

بجز مورد آخری بقیه هیچ وقت شدنی نیستند اما خب آرزو بر جوانان عیب نیست! همین مورد آخری رو بهش برسیم بسمونه!

به به

مارس 27, 2008

دختر: دیگه دوست ندارم
پسر: به به، به به، خیلــی ممنونم!