Archive for جولای, 2008

بی برقی و نامه علم به شاه

جولای 23, 2008

در کتاب یادداشت های علم جلد ششم که در شماره گذشته هفته نامه شهروند  اشاراتی به آن شده بود چندین نامه از اسد ا… علم خطاب به شاه که به سال های 56-55 بر میگردد به چشم می خورد. فرازهایی از نامه به انتخاب آگاهانه و بجای شهروند بدین صورت است:

- مساله برق مایه الابتلا عموم است. عموم مردم چه در خانه، چه در بیمارستان، چه در آسانسور و چه در ترافیک و حتی نانواخانه ها و در همه حال، گرفتار آنند و غلام واقعه بیم آن دارد که اگر این کار به زمستان بکشد، بالاخره خدای نکرده عواقب ناراحت کننده داشته باشد.

- ممکن است دشمن به خطوط داخلی ما رخنه کرده باشد،‌ یعنی این عدم رضایت بی جهت مردم که دستی دستی تراشده ایم، یعنی نبودن برق… ضرر هنگفت صنایع به علت نبودن برق، خرابی تلفن، نبودن خواربار، بی اعتنایی به درخواست های مردم، مقررات خلق الساعه، گرانی نرخ ها  و غیره و غیره. این را یک گروه دشمن در داخل ما به وجود آورده اند و یا ندانم کاری و بی لیاقتی دولت.

- موضوع تشنگی و گرسنگی را نمی شود مثل سایر کارها ماست مالی کرد، اگر آب نباشد، آن هم در این گرما، آدم می میرد. کار از پایه خراب است. اکنون باز در تهران بی برقی است. می ترسم یک دفعه امور از داخل بگسلد، ولی امیدوارم چنین چیزی پیش نیاید.

وقتی این فرازها را از نامه علم به شاه و وضعیت یکی دو سال مانده به انقلاب را دیدم بسیار شگفت زده شدم از بازگشت تاریخ و از اینکه “کار از پایه خراب است” و اینکه جامعه ایرانی و حکومت های ایرانی همیشه با این مشکلات زیسته اند و انس گرفته اند. از همه جالب تر استدلال علم از آشفتگی و نابسامانی و بی کفایتی اداره امور مملکت است که به “دشمن” نسبت داده می شود. شاید این دشمن همان دشمنی باشد که رئیس جمهور کنونی ایران پس از 30 سال دوباره دست به دامان آن می شود. حال اینکه هم علم و هم رئیس دولت امروز بخوبی می داند “دشمن” طرح شده چیزی نیست جز بی لیاقتی، بی کفایتی و فقدان برنامه و تدبر در اراده امور مملکت! ای کاش رئیس دولت امروز که در اقدامی نمادینه به وزارت نیرو آن هم بصورت سر زده!!! و باز بدون برنامه ریزی!!! می رود و پس از ساعاتی جلسه پشت درهای بسته! در مقابل دوربین قرار می گیرد و با لبخندی ملیح از کمبود برق و نیرو و … سخن میراند و پیام صرفه جویی می دهد! صفحاتی از برگ های تاریخ را می خواند و شاید این ترس را به خود می دید که این عدم رضایت و این ضررهای هنگفت و … تا چه اندازه کاسه صبر مردم را لبریز می کند و در پس این نارضایتی ها چه سرنوشتی را برای انقلاب 30 ساله رقم می زند!

بادکنک

جولای 4, 2008

خیلی مضحک است. گذشت زمان را می‌گویم. نمی‌دانی از کجا آمد و چه کرد و کجا رفت. در شناسنامه‌‌ام امروز ۱۴ تیر را روز تولدمان نوشتند. کوچک که بودیم برایمان تولد می‌گرفتند. شمع توی کیک می‌کاشتند فوتش می‌کردیم. کلی بچه‌ی جیغو اطرافمان بالا پایین می پریدند. بادکنک دستمان می‌دادند. ما هم زور می‌زدیم تا فوتش کنیم. پر باد که می‌شد یا می‌ترکید یا می‌ترکاندند! بزرگ‌تر که شدیم نه از کیک خبری بود نه از آن بچه‌های قد و نیم قد که الان برای خودشان کسی شدند. تنها چیزی که هنوز هم دستمان است آن بادکنک است که هر روز بادش می‌کنیم و شب که می‌شود می‌ترکانیم! این بادکنک‌ها که از ما خسته نمی‌شوند، ما چه؟ ما هم از این بازی راضی هستیم؟

من فکر می کنم هنوز فوت دارم تا بادکنک باد کنم! نمی‌دانم چند روز، چند ماه یا چند سال؟ فقط می‌دانم تا وقتی صبح چشمانم را باز می‌کنم و بادکنک بالای سرم می‌بینم باید به این بازی ادامه دهم…

پی نوشت: اگه نوشته کمی تلخه ببخشید چون پارسال نوشته شده. در ضمن امروز روز قلم هم هست. پس تبریک به همه نویسندگان و روزنامه نگاران و وبلاگ نویسان که قلم دیجیتالی دارن. در نهایت هم از تبریکات همه دوستان عزیز بخصوص … (اسم نمی برم چون همه واسم عزیزند) ممنونم و منم براشون عمری نه فقط طولانی بلکه با برکت همراه با خوشی و شادکامی آرزومندم.