از خواب پریدم. گوشی رو نگاهی کردم. ساعت 3:10 صبح روز جمعه بود. از کوچه صدای آژیر دزدگیر معمولی میاومد به همراه صحبتهای دو نفر. از پنجره کوچه رو دید زدم. یه پژوی مشکی که از چراغهای موقت گردان پلیس روش نصب بود. یه مرد لباس شخصی و یه جوان بیست و هفت هشت ساله که داشت به اون ماموره التماس میکرد:
- عمو! تو رو خدا منو نبر. کجا میخوای منو ببری؟ مگه من چیکار کردم؟ عمو! میخوای بگی مست کردم؟ غلط کردم. منو نبر…
مامور چند تا خفه شو نثارش کرد و صندوق عقب ماشین رو باز کرد: “سوار شو، سوار میشی یا خودم سوارت کنم.” از جیبش یه اسپری درآورد و چندبار پاشید تو چشم پسر. پسر گفت: “عمو چشام میسوزه. جایی رو نمیبینم. نزن.” مامور با چندتا لگد سعی کرد اونو داخل صندوق عقب کنه ولی زورش نمیرسید! به طرف ماشین رفت و با موبایل تماس گرفت اما ظاهراً جوابی نگرفت. آژیر رو خاموش کرد و باز به طرف پسر رفت. پسر التماس میکرد و بعضی وقتها از کت مامور آویزون میشد که با جملهی “دستت رو بردار، کثافت، برو کنار وایستا” مواجه میشد.
حالا دیگه ده دوازده تا از همسایه ها از پشت پنجره نصف شب ساعت 3:30 جریان رو دنبال میکردند. هیج کس کاری نمیکرد. نه حرفی، نه کمکی و نه فکر تماس با 110. شاید همه مثل من دست و پاهاشون میلرزید و از دیدن همچین صحنهای بعد از بیداری نصف شب کلی اعصابشون به هم ریخته بود. سی متر آنطرف تر وسط کوچه بن بست! دو نفر دیگر مشغول گفت وگو بودند. یک دختر و یک مرد (مامور دوم) کم کم سررشته قضیه دستم اومد. مخصوصاً که پسر جوان یه موتور هم داشت. تعقیب شدند و رسیدند به یه کوچه بن بست!
بالاخره ماموری که با پسر جوون دست و پنجه نرم میکرد خسته شد! سوار ماشین شد و رفت پیش همکارش. وقتی دو مامور و دختر گرم صحبت بودند پسر جوون از دیوار همسایه روبرویی بالا رفت و در حیاط رو باز کرد! و موتورش رو گذاشت توی حیاط! تا اینکه یکی از همسایه ها داد زد زنگ بزنید به پلیس. که پسره ظاهراً ترسید و دوباره از دیوار بالا رفت! و موتورش رو برداشت! در همین مدت دختره با جیغ و داد به زور سوار ماشین شده بود. پسر با موتورش به طرف ماشین رفت و بعد از مکالمهی کوتاهی ( که محتوای اون معلوم نشد ) موتورش رو روشن کرد و رفت!! ماشین هم حرکت کرد و رفت!! و من و همسایهها هم رفتیم! تا بعد از یک ساعت دلهره و تعجب! تا صبح بیداری بکشیم و به حرفهای پسره که التماس میکرد و عکسالعمل مامور لباس شخصی که قدرت دستگیری پسر رو نداشت! فکر کنیم.
و من هنوز هم در تعجب هستم که این مامور لباس شخصی چرا نه بیسیم داشت، نه دستبند، نه اسلحه! و این چه ماموری بوده که قدرت و توان و تکنیک دستگیری یه آدم عیاش و مست رو نداشته!! و چرا فقط دختر رو برد! و پسره آزاد شد! کاش کسی با 110 تماس میگرفت. کاش…
آگوست 17, 2007 در t 11:03 ق.ظ |
!!!!
آگوست 17, 2007 در t 11:50 ق.ظ |
سلام ، دوست عزیز
مایل هسنتید با هم به تبادل لینک کوچک داشته باشید ؟
امیدوارم ما رو قابل بدونید ، ما لینک شما رو با نام کوله پشتی و با لینک http://kuleposhti.wordpress.com در وبلاگمان درج کردیم ، خیلی خوشحال می شویم شما هم ما را با نام دنیای مجازی در وبلاگ خود درج کنید ، خیلی ممنون . یه خبری کوچکی به ما بدهیم اگر این لطف رو کردید .
آگوست 17, 2007 در t 3:05 ب.ظ |
با سلام.
یک همچین جریانی هم شبه4شنبه سوری برای ماپیش اومد که البته به سختی جان سالم از معرکه به دربردیم…بگذریم ازجزئیاتش!ولی عاقبت دختر روشنه والبته پسرهم بدون ترس یحتمل به کارهاش ادامه میده!
و روسای نیروی انتظامی موردقدردانی خودشون قرارخواهندگرفت بخاطر برقراری نظم و امنیت!
آگوست 17, 2007 در t 4:04 ب.ظ |
سلام ..نوشته ها تونو دارم میخونم..تموم شد خبرتون می کنیم ..تا حالا که داریم لذت می بریمممممممممممم
آگوست 17, 2007 در t 11:31 ب.ظ |
چی شد؟ یعنی میگی دختره رو دزدیدن؟… شایدم پسره دنبال ماشین رفته. چرا میگفت عمو؟ … واقعن انقدر اوضاع قاطیه که آدم نمیتونه تصمیم بگیره چکار کنه.
البته یک بار نصف شب محله ما دعوا شده بود من زنگ زدم 110.تازه نیم ساعت بعد با یه پیکان رسیدن!
آگوست 18, 2007 در t 1:37 ب.ظ |
چه میشه گفت ؟؟ چه میشه کرد ؟؟؟